اگه یه روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی......قول می دم که خیلی ساکت باشم
نمي دانم چرا بعضي افراد با داشتن دو تا چشم همه چيز را يکي ميبينند
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را
اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت :
غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب
مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد!!!!!
تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم.
در افسانه ها آمده ،روزی که خداوند جهان را آفرید
فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد
بدهند .
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت :خداوندا،آن را در زیر زمین مدفون کن. فرشته ی دیگری گفت :آن را در زیر دریا ها قرار بده. و سومی گفت: راز زندگی را در کوه ها قرار بده . ولی خداوند فرمود :اگر من بخواهم به گفته ی شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود ان را بیابند ،در حالی که من میخواهم راز زندگی در دست همه ی بندگانم باشد. در این هنگام یکی از فرشتگان گفت :فهمیدم کجا ،ای خدای مهربان ، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده!!! زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند. و خداوند این فکر را پسندید
دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود.
همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود.
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد.
لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود.
تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟ تنها.
من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم.
آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند،
درها عبور غمناك مرا مي جستند.
و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم.
ناگهان !!!، تو از بيراهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي.
صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت:
همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته ! همه
تپش هايم.
من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم.
دستم را به سراسر شب كشيدم ،
زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد.
خوشه فضا را فشردم،
قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد.
ميان ما سرگرداني بيابان هاست.
بي چراغي شب ها ، بستر خاكي غربت ها ، فراموشي آتش هاست.
ميان ما "هزار و يك شب" جست و جوهاست
دست فراز آر
به جان بکوش
پرده های ابر بدر
و پیوسته به خاطر نگهدار
هر روز به تمامی فرصتی دیگر است
